پیش بردن، تحمیل کردن
English: to enforce, to push through
Oft konnte ich mich nicht durchsetzen.
خیلی وقتا نمیتونستم حرفم رو به کرسی بنشونم.
«durchsetzen» را فراموش نکن
این واژه را به جعبهی لایتنر هوشمند (FSRS) اضافه کن تا درست همان روزی که داری فراموشش میکنی دوباره ببینیاش — همراه با تلفظ، تمرین و تصحیح نوشتار با هوش مصنوعی.
شروع رایگانبخشی از جملههای مثال از Tatoeba (CC BY 2.0 FR) گرفته شده است.