[ˈdʊʁçˌzɛt͡sn̩]
پیش بردن، تحمیل کردن
معنی، مثال و مترادفِ durchsetzen ←Oft konnte ich mich nicht durchsetzen.
خیلی وقتا نمیتونستم حرفم رو به کرسی بنشونم.
صرفِ فعل را حفظ نکن — تمرین کن
تالر همین فعل را در تمرینِ گرامر، جعبهی لایتنر و تصحیحِ نوشتارِ هوش مصنوعی به تو برمیگرداند تا خودش در ذهنت بنشیند.
شروع رایگانجدولهای حال و گذشته از ویکیواژهی آلمانی (CC BY-SA) و زمانهای مرکب از روی همانها ساخته شدهاند. واژهنامهی آلمانی به فارسی