[fɛɐ̯ˈʃmɛlt͡sn̩]
ذوب کردن، یکی شدن
معنی، مثال و مترادفِ verschmelzen ←Der Himmel schien mit dem Meer zu verschmelzen.
انگار آسمان داشت با دریا یکی میشد.
صرفِ فعل را حفظ نکن — تمرین کن
تالر همین فعل را در تمرینِ گرامر، جعبهی لایتنر و تصحیحِ نوشتارِ هوش مصنوعی به تو برمیگرداند تا خودش در ذهنت بنشیند.
شروع رایگانجدولهای حال و گذشته از ویکیواژهی آلمانی (CC BY-SA) و زمانهای مرکب از روی همانها ساخته شدهاند. واژهنامهی آلمانی به فارسی