[ˈaʊ̯sˌleːbn̩]
زندگی کردن، تجربه کردن
معنی، مثال و مترادفِ ausleben ←Er lebt seine Kreativität voll aus.
او خلاقیتش را کاملاً زندگی میکند.
صرفِ فعل را حفظ نکن — تمرین کن
تالر همین فعل را در تمرینِ گرامر، جعبهی لایتنر و تصحیحِ نوشتارِ هوش مصنوعی به تو برمیگرداند تا خودش در ذهنت بنشیند.
شروع رایگانجدولهای حال و گذشته از ویکیواژهی آلمانی (CC BY-SA) و زمانهای مرکب از روی همانها ساخته شدهاند. واژهنامهی آلمانی به فارسی