بههم وصل کردن، سرهم کردن
English: to patch together, to cobble together
Er musste die kaputte Vase zusammenflicken.
او مجبور شد گلدان شکسته را سرهم کند.
«zusammenflicken» را فراموش نکن
این واژه را به جعبهی لایتنر هوشمند (FSRS) اضافه کن تا درست همان روزی که داری فراموشش میکنی دوباره ببینیاش — همراه با تلفظ، تمرین و تصحیح نوشتار با هوش مصنوعی.
شروع رایگانبخشی از جملههای مثال از Tatoeba (CC BY 2.0 FR) گرفته شده است.