سطح C2فعل

zusammenflicken

به‌هم وصل کردن، سرهم کردن

English: to patch together, to cobble together

صرف فعل zusammenflicken

حال
er flickt zusammen
گذشته‌ی ساده
flickte zusammen
پرفکت
hat zusammengeflickt
امری
flick zusammen! / flickt zusammen!
  • ich flicke zusammen
  • du flickst zusammen
  • er/sie/es flickt zusammen
  • wir flicken zusammen
  • ihr flickt zusammen
  • sie flicken zusammen

جمله‌ی مثال با zusammenflicken

  • Er musste die kaputte Vase zusammenflicken.

    او مجبور شد گلدان شکسته را سرهم کند.

«zusammenflicken» را فراموش نکن

این واژه را به جعبه‌ی لایتنر هوشمند (FSRS) اضافه کن تا درست همان روزی که داری فراموشش می‌کنی دوباره ببینی‌اش — همراه با تلفظ، تمرین و تصحیح نوشتار با هوش مصنوعی.

شروع رایگان

واژه‌های دیگرِ سطح C2

بخشی از جمله‌های مثال از Tatoeba (CC BY 2.0 FR) گرفته شده است.