[ˈaʊ̯fˌleːbn̩]
شکوفا شدن، جان گرفتن
معنی، مثال و مترادفِ aufleben ←Der Klang ihrer Stimme ließ in mir alte Erinnerungen aufleben.
صدای او خاطرات قدیمی را در من زنده کرد.
صرفِ فعل را حفظ نکن — تمرین کن
تالر همین فعل را در تمرینِ گرامر، جعبهی لایتنر و تصحیحِ نوشتارِ هوش مصنوعی به تو برمیگرداند تا خودش در ذهنت بنشیند.
شروع رایگانجدولهای حال و گذشته از ویکیواژهی آلمانی (CC BY-SA) و زمانهای مرکب از روی همانها ساخته شدهاند. واژهنامهی آلمانی به فارسی