سطح C2فعل

lahmlegen

فلج کردن، از کار انداختن

English: to paralyze, to cripple

صرف فعل lahmlegen

حال
er legt lahm
گذشته‌ی ساده
legte lahm
پرفکت
hat lahmgelegt
امری
leg lahm! / legt lahm!
  • ich lege lahm
  • du legst lahm
  • er/sie/es legt lahm
  • wir legen lahm
  • ihr legt lahm
  • sie legen lahm

جمله‌ی مثال با lahmlegen

  • Selbst ein kurzer Stromausfall kann den Betrieb stundenlang lahmlegen.

    حتی یک قطع برق کوتاه می‌تواند کار را ساعت‌ها فلج کند.

«lahmlegen» را فراموش نکن

این واژه را به جعبه‌ی لایتنر هوشمند (FSRS) اضافه کن تا درست همان روزی که داری فراموشش می‌کنی دوباره ببینی‌اش — همراه با تلفظ، تمرین و تصحیح نوشتار با هوش مصنوعی.

شروع رایگان

واژه‌های دیگرِ سطح C2

بخشی از جمله‌های مثال از Tatoeba (CC BY 2.0 FR) گرفته شده است.