سطح B2فعل

etwas abbrechen

متوقف کردن، ناتمام گذاشتن

English: to cancel, break off

صرف فعل etwas abbrechen

حال
er bricht ab
گذشته‌ی ساده
brach ab
پرفکت
hat abgebrochen

جمله‌ی مثال با etwas abbrechen

  • Er musste die Therapie leider frühzeitig abbrechen.

    او متأسفانه مجبور شد درمان را زودهنگام متوقف کند.

مترادف و متضاد

مترادف

«etwas abbrechen» را فراموش نکن

این واژه را به جعبه‌ی لایتنر هوشمند (FSRS) اضافه کن تا درست همان روزی که داری فراموشش می‌کنی دوباره ببینی‌اش — همراه با تلفظ، تمرین و تصحیح نوشتار با هوش مصنوعی.

شروع رایگان

واژه‌های دیگرِ سطح B2

بخشی از جمله‌های مثال از Tatoeba (CC BY 2.0 FR) گرفته شده است.