[ˈaʊ̯fˌtaŋkn̩]
سوختگیری
معنی، مثال و مترادفِ auftanken ←Ich muss das Auto etwas auftanken, da es fast ohne Benzin ist.
باید کمی بنزین بزنم، چون ماشین تقریباً بیبنزین است.
صرفِ فعل را حفظ نکن — تمرین کن
تالر همین فعل را در تمرینِ گرامر، جعبهی لایتنر و تصحیحِ نوشتارِ هوش مصنوعی به تو برمیگرداند تا خودش در ذهنت بنشیند.
شروع رایگانجدولهای حال و گذشته از ویکیواژهی آلمانی (CC BY-SA) و زمانهای مرکب از روی همانها ساخته شدهاند. واژهنامهی آلمانی به فارسی